سفارش تبلیغ
صبا
مینویسم فدک تو بخوان غدیر!

مینویسم فدک تو بخوان غدیر!
می خوانم غدیر تو تکرار کن فدک!
چه فرقی داردند؟ جز همین شکل نوشته شدن؟! فدک نوشته می شود و غدیر خوانده می شود! غدیر خوانده می شود و فدک شنیده می شود!
ف...د...ک   غ...د...ی...ر
این دو تا مترادفند، اصلا اینها دو تا نیستند، یکی تر از این دو تا توی عالم نداریم!
غدیر: پیامبرفرمود: هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست...
فدک: مگر آن روز حاضر نبودید؟ پیامبر فرمود: هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست...
دیدی گفتم فقط شکل نوشتنشان فرق می کند!
درس امروز همین بود. فقط یادت باشد این درس را تا آخر عمر نباید فراموش کنی.
مینویسم فدک تو بخوان غدیر!
میخوانم غدیر تو تکرار کن فدک!
مینویسم فدک تو بخوان غدیر...


+نوشته شده در شنبه 91/1/19ساعت 6:7 عصرتوسط وحدت آباد | نظرات ()
طبقه بندی: ()
هوای دلم ابری است

هوای دلم ابری است، ابری تر از آسمان این بهار!
سجاده غمت را پهن می کنم، باز می لرزد این دل! باز با یاد تو لکنت می گیرد و در تکبیرش قربت، غربت می شود! حمد را میخوانم و جز کوثر سوره ای نمی چرخد در فضای این نماز! دیگر پای دلم به قیام نمی ماند و رکوع رفته یا نرفته به سجده می افتم و تسبیح دلم را تند تند می چرخانم: یا فاطمة الزهرا اغیثینی، یا فاطمة الزهرا اغیثینی، یا فاطمة الزهرا اغیثینی... بند تسبیح دلم پاره می شود و دانه های اشک صورتم را خیس تماشای تو می کند!
از آسمان انگار باران غم است که می بارد! دلم می خواهد دنیای بی تو خراب شود روی سرم! 
من با تو بزرگ شده ام، با تو نه! با عشق تو!
این روزها که می شود، همین روزهای آشنای فاطمیه، دیوانه می شوم! کسی چه می فهمد مرا؟!  مرا آخر این بغض غریب خفه می کند!
بیا مادر! بیا! دست مرا بگیر ببین دلم را، چطور نفس نفس می زند: یا فاطمة الزهرا اغیثینی...


+نوشته شده در شنبه 91/1/19ساعت 6:6 عصرتوسط وحدت آباد | نظرات ()
طبقه بندی: ()
نمیخواهم بروم

افتان و خیزان دلم را بر می دارم و گریان می رسانمش پشت آن پنجره ها!
دستانم را دخیل تو می کنم و تمام وجودم گره می خورد در شبکه های بقیع!
دلم بی تاب سر بر سینه می کوبد و چنگ می زند در حنجره ام! دلم فریاد می خواهد!  الان است که از جا کنده شود!
 اینجا نمی شود بلند گریست! بغض هایم را در دل خفه می کنم! کاش پشت همین پنجره ها جانم از بدن کنده شود!
نفس بالا نمی آید، قلب هم از تپش ایستاده است، جانم انگار مانده است پشت این بغض، تا فریادش کنم!
خیره شده ام در بقیع بی هیچ حرکتی، حتی نبض هم نمی زند! در این تن بی جان انگار فقط اشک است که هنوز روح دارد! انگار فقط اشک است که هنوز زنده است! طوفانی و بی تاب!
به کاروان بگویید برود، من گره خورده ام در این پنجره ها! بروید! مرا همینجا پشت بقیع دفن کنید، باور کنید جانی نمانده است در این تن پر گناه! بروید مرا همینجا فراموش کنید!
دستی آمده است و به اجبار مرا از بقیع می کند! رهایم کن، بگذار همینجا پشت این پنجره ها، دخیل این خاکها بمانم!
قدمهایم از زمین کنده نمی شود، مرا به اجبار می برند!
مادر! نمی خواهم بروم! مادر! مگذار مرا ببرند، مادر! ببین دارند مرا به زور از تو می کنند!
دلم را از سینه می کنم و پروازش می دهم آن سوی پنجره ها! باشد حالا که مرا به زور می برند این بماند همینجا! دیگر نمی خواهمش....


+نوشته شده در شنبه 91/1/19ساعت 6:4 عصرتوسط وحدت آباد | نظرات ()
طبقه بندی: ()
حالا دیگر تنها نیست...

نگاهی به درون قبر می اندازد، نگاهی هم به همراهانش! حالا نگاهی به تنهایی خودش!
 متحیر می ماند، چند بار می رود درون قبر و باز بیرون می آید! نه! انگار نمی شود! یک نفر باید مددی برساند!!
 خیره می شود درون قبر، هنوز در حیرت است، ناگاه دستانی آشنا از درون قبر بیرون می آید! حالا دیگر تنها نیست! جلو می رود، شرمنده و خجل، یاس را می گذارد توی آن دستها، نگاهش را  هم می دوزد به زمین تا طوفان اشکها اندکی آرام بگیرد.
حالا دیگر تنها نیست! بغض آلود و پردرد با آن دستها درددل می کند: یا رسول الله فاطمه س را از من گرفتند...


+نوشته شده در شنبه 91/1/19ساعت 6:1 عصرتوسط وحدت آباد | نظرات ()
طبقه بندی: ()
دعا کن که بمیرم!چرا نمی آیی؟!
سرم را روی شانه های جمعه می گذارم و دلتنگی هایم را در دامانش زار زار میگریم. دیدی که باز هم خبری از مسافرت نشد؟؟!! دیدی فاطمیه هم بهانه برای ظهور نشد؟!
مسافر تو مگر منتقم فاطمه س نیست؟؟ تو که جمعه ای و به رنگ زهرا س، چرا جاده ات مسیر مهدی فاطمه عج نشد؟؟!!
جمعه خم می شود و آرام در گوشم زمزمه می کند: گله از من مکن! گره کار تویی!! تا تو اینگونه ای، اینهمه سیاه و ناآدم! هزار فاطمیه هم که بگذرد نه من و نه هیچ روز هفته خاک پای مهدی عج نخواهد شد!!
سکوت می کنم! اشک روی صورتم خشک می زند! راست می گوید! گره کار منم! نفرین به من و اسارتم در بند این نفس! نفرین به من و این روزمرگی ها. نفرین به من این اشکها!! نفرین به من و اینهمه ادعا! نفرین به من و این به اصطلاح عاشق بودنم!!!....
من که آدم نمی شوم؛ کاش آدمم کنی مولا...
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است دعا کن که بمیرم چرا نمی آیی؟

+نوشته شده در شنبه 91/1/19ساعت 6:0 عصرتوسط وحدت آباد | نظرات ()
طبقه بندی: ()
یا زهرا سلام الله

رهایم نکن...

 نشسته ام توی ایوان مسجد، کسی آل یاسین می خواند، اشکهایم بی امان می بارند، دلم را گذاشته ام جلوی محراب و دارم زیر و رویش می کنم!!
سیاهِ سیاه! بی هیچ روزنه ای سمت خدا!
دستی به اشکهایم میکشم! دستی هم روی سینه ام می گذارم! می تپد دقیق و منظم، هر ثانیه چهارده بار: یا زهرا یا زهرا یا زهرا......! پس حکم اینها چیست؟! چگونه است جمع بین این سیاهی و اینهمه عشق؟؟!!!
خدایا! چگونه ام من؟! چرا اینهمه عاشق؟ اما اینهمه سرکش؟!
خدایا! رهایم نکن!! میترسم این عشق فروکش کند! میترسم این سیاهی عطشم را خاموش کند!
خدایا رهایم نکن....


...مدتی می روم در پی خویش! شما اگر آمدید و کسی اینجا نبود! خانه خانه شماست همین دلنوشته هایم باشند میزبان شما...
التماس دعا...دعا کنید پیدا شوم!!!


+نوشته شده در شنبه 91/1/19ساعت 5:57 عصرتوسط وحدت آباد | نظرات ()
طبقه بندی: ()